نامه به مدیر وبلاگ ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
::آرشيو مطالب ::
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
آرشيو
:: دوستان ::
گفت و گوی با خدا
|
گفت وگوی با خدا در رویاهایم دیدم با خدا گفت وگو می کنم.خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت وگو کنی.من در پاسخ گفتم:آخر وقت دارید؟خدا خندید و گفت:وقت من بی نهایت است.در ذهنت چیست که می خواهی ار من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد:کودکی شان.این که آنها از کودکی شان خسته می شوندعجله دارندکه بزرگ شوند وبعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند...این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند وبعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اندو بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند.دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .بیا موزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد بلکه کسی است که به کم ترین ها نیاز دارد بیاموزند که آدم ها یی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.بیاموزندکه کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست داریدبندگانتان بدانند؟خداوند لبخند زد وگفت:فقط این که بدانند من این جا هستم همیشه.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
* |