نامه به مدیر وبلاگ ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
::آرشيو مطالب ::
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
آرشيو
:: دوستان ::
محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر
|
اي ماه خون، بار ديگر از راه رسيدي و با نسيم گرم كربلايي، قصه آلالههاي سرخ را به گوش جان رساندي، دوباره سكوت تاريخ را در هم شكستي و بغض ناله را از تنگناي حنجرهها آزاد كردي، بار ديگر از راه رسيدي و برف سكوت را با آفتاب عشقي كه بر آسمان سينهداري، آب كردي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد رساندي! اي ماه خدا! قدومت گرامي.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیستم دی 1386
* |
|
سلام دوستای خوبم تو رو خدا ببخشید اگه دیر به دیر میام و آپ می کنم می دونم خیلی از دستم ناراحت هستید. دیگه به بزرگی خودتون ببخشید آخه خیلی درس دارم . هر وقت آپ کردم قول می دم خبرتون کنم. دوستتتون دارم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
* |
شيشه اى مى شكند
|
شيشه اى مى شكند... يك نفر مى پرسد... چرا شيشه شكست؟ مادر مى گويد... شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد... باد سرد وحشى مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ى پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ى مغرور شكست، عابرى خنده كنان مى آمد... تكه اى از آن را برمى داشت مرهمى بر دل تنگم مى شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مى پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ى پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا... .
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه یازدهم مهر 1386
* |
یکی بود یکی نبود
|
یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی اون که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جداشه من بودم یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی اون که عشق تو از دلش بیرون نرفت من بودم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
* |
مناجات ماه رمضان
|
الهی در این ایام که قرآن را نازل فرموده ای، نوری بر قلبمان نازل فرما ، تا روشنی صبح همیشگی حقیقت را دریابیم و ما را در نماز هم چون کسانی قرار ده که مراتب شایسته ی آن را در یافته و ارکان آن را نگه دارند. بار الهی شرم از آن دارم که بر سفره ای که تو گشوده ای با دستهای آلوده بنشینم و پا در حریم روز و شبی بگذارم که بوسه گاه فرشتگان ذکر و رحمت است. الهی از ابتدای ورودم به این ماه صبری دارم تا پیراهن سیاه گناه را در زمزم یاد تو بشویم . تا چون موج های خسته از دریایی بی ساحل سر بر خاک آرامش تو فرود آورم.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
* |
بی تو ...
|
گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد... گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد... وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد... یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه هفدهم شهریور 1386
* |
سلام بر تو ...
|
سلام! سلام بر تو ای آشنای غریب و سلام بر تو ای حاضر غایب! سلام بر تو ای ظلم ستیز مظلوم و سلام ای آشکار نهان! سلام ای منتظر به انتظار نشسته و ای از گناهان یار خسته! از غربتت چه بگویم که بی معرفتی خودم سبب غریبی توست، و از غیبتت چگونه بنالم که بی لیاقتی خودم باعث آن . از مظلومیت تو چگونه حکایت کنم، حال آنکه خود با تنها گذاشتنت به تو ظلم روا داشته ام. از جراحت قلبت چه سان مرثیه سرایم حالی که تیر گناهان من قلب تو را نشانه رفته است. و از انتظارت چطور بنالم وقتی که تو در انتظار اصلاح من هستی . اما با این همه شرمساری، باز می خوانمت که محبوب دیگری سراغ ندارم. بدان اگر چه از تو غافل می شوم، گرچه تو را گاه فراموش می کنم و گرچه گاه با گناهم قلب تو را به درد می آورم، ... به خودت ، به کلام شیرینت . به چهره ی دلربایت که تو را دوست می دارم. مولا جان ! تو آقا و سرور من هستی و من بنده ی کوچک تو ، بیا و بنده نوازی فرما .
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه ششم شهریور 1386
* |
بدون تو...
|
نه از خاکم ، نه از بادم نه در بندم ، نه آزادم نه آن لیلا ترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر ابی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
* |
مهر مادر
|
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
* |
نمی دانم...
|
نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را ؟ نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را ؟ و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم . وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
* |
کاش بودی...
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود ، تا اسیر غصه ی فردا نبود ، کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج و از دریا نبود ، کاش بودی تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل فردا نبود ، کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه نهم مرداد 1386
* |
سیب سرخ
|
سیب سرخی را به من بخشید و رفت عاقبت بر عشق من خندید ورفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مروت گریه ام را دید و رفت
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه دوم مرداد 1386
* |
تو از شعر گل یاس...
|
تو از شعر گل یاس،از ابتدای احساس من از شعر ندامت،از ابتدای غربت نگاهم کن تا زاحساس دلت سر شار گردم صدایم کن تا زخواب بی کسی بیدار گردم ای که برای قلبم زیباترین زلیلی تو آسمون عشقم ستاره ی سهیلی توی کلبه،توی بیشه،رو بخار گرم شیشه می نویسم با تو هستم از گذشته تا همیشه
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه سی ام تیر 1386
* |
زندگی دفتری از خاطره ها...
|
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در شب کم یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفریم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
* |
تو کاملی..
|
تو را سپید و هرچه جز تو را سیاه می کشم. به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم. گلی؟ ستاره ای؟ پرنده ای ؟ فرشته ای؟ چه ای؟ تو کاملی تو را شبیه ماه می کشم.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :جمعه بیست و دوم تیر 1386
* |
|
سلام دوستان می خواستم یک سوال ازتون بپرسم :می خواستم بدونم قالب وبلاگم کامل میاد یا نه ؟ منظورم اون قسمت بالاش که عکس دو فرشته است. پاسختون رو تو قسمت نظرات به من بدید. ممنون
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه نوزدهم تیر 1386
* |
گفتم...
|
گفتم:خرابت می شوم... گفتا: تو آبادی مگر؟ گفتم:ندادی دل به من ... گفتا: تو جان دادی مگر؟ گفتم:زکویت می روم... گفتا: تو آزادی مگر؟ گفتم:فراموشم نکن... گفتا: تو در یادی مگر؟
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه هجدهم تیر 1386
* |
آن کس که می گفت...
|
آن کس که می گفت دوستت دارم،عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد،رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت.صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:دوستت دارم * * * سر کلاس ریاضی بودیم که استاد اومد و دو خط موازی کشید.خط پایینی نگاهی به خط بالایی کرد و عاشقش شد،خط بالایی هم نگاهی به خط پایینی کرد و تو دلش عاشقش شد،در همین لحظه بود که استاد داد زد:دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :جمعه پانزدهم تیر 1386
* |
گل های صحرایی
|
بیا تا ما بهم همراه باشیم چو کفتر در دهان چاه باشیم اگر کفتر ننالد ما بنالیم ز درد همدگر آگاه باشیم *** بیا تا گندم یکدانه باشیم بیا تا آب یک رودخانه باشیم همینکه شب شود دستها بگردن همینکه روز شود بیگانه باشیم *** بیا تا دوستی از سر بگیریم برادروار دور هم بشینیم زمانه بی وفا و عمر کوتاه مبادا دور از یکدیگر بمیریم *** خوشا امشب که مهمون شماییم کبوتر بر لب بام شماییم ترش رویی مکن بر حرف مهمان خدا داند که فردا شب کجاییم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه ششم تیر 1386
* |
عشق...
|
عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :یکشنبه سوم تیر 1386
* |
گفت و گوی با خدا
|
گفت وگوی با خدا در رویاهایم دیدم با خدا گفت وگو می کنم.خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت وگو کنی.من در پاسخ گفتم:آخر وقت دارید؟خدا خندید و گفت:وقت من بی نهایت است.در ذهنت چیست که می خواهی ار من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد:کودکی شان.این که آنها از کودکی شان خسته می شوندعجله دارندکه بزرگ شوند وبعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند...این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند وبعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اندو بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند.دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .بیا موزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد بلکه کسی است که به کم ترین ها نیاز دارد بیاموزند که آدم ها یی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.بیاموزندکه کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست داریدبندگانتان بدانند؟خداوند لبخند زد وگفت:فقط این که بدانند من این جا هستم همیشه.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
* |
فرشته
|
روی شانه های من دو فرشته لانه دارند. یکی خوبی های تو را می نویسد یکی بدی های من را از چشمان تو دور می کند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه نوزدهم خرداد 1386
* |
دریای من
|
ای که دور از من دریای منی با خبر باش که دنیای منی شادیت شادی من غصه ات غصه ی من قلب من خانه ی تو خانه ات قبله ی من
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
* |
صدای مرگ خزانی
|
بهار بود ولی صدای خزیدن مرگ خزانی خزان بر پا می داشت. برگ های سبز بیش از همه صدا می کردند نهر دیگر سنگ ها را جا به جا نمی کرد. باد دیگر نجوای تازه ای نداشت. خاک دیگر موسیقی باد تو را نمی خواند من هم چشمانم را بستم...
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه سوم خرداد 1386
* |
گفتگوی فرشتگان
|
گفت و گو روشنگر و سازنده است گفت وگوی فرشتگان با خدا حقیقت را بر آنان روشن کرد و الا شاید فرشتگان هم ابلیس می شدند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
* |
با تو هستم
|
تو از شعر گل یاس از ابتدای احساس من از شعر ندامت از ابتدای غربت نگاهم کن تا ز احساس دلت سر شار گردم صدایم کن تا زخواب بی کسی بیدار گردم ای که برای قلبم زیباترین زلیلی تو آسمون عشقم ستاره ی سهیلی توی کلبه توی بیشه رو بخار گرم شیشه می نویسم با تو هستم از گذشته تا همیشه
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
* |
اشک با ارزش تر از لبخند
|
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره ؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خواهی از دستش بدی...
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :جمعه هفتم اردیبهشت 1386
* |
زندگی زیباست
|
آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه ششم فروردین 1386
* |
می رسد اینک بهار
|
بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک عطر نرگس رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها ودشت ها خوش به حال دانه ها وسبزه ها ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوهی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال آفتاب
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه بیست و ششم اسفند 1385
* |
جزیره ی دل
|
دل آدم ها مثل یک جزیره ی دور افتادست اینکه کی واسه اولین بار پا به این جزیره میزاره مهم نیست مهم اون کسیه که هیچوقت جزیره رو ترک نکنه.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
* |
مژده بهار
|
رسید مژده که آمد بـهار و سـبزه دمید
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
* |
محرم آمد امّا...
|
در سوگ سالار شهیدان نام حسین (ع) که می آید، بی اختیار انسان به یاد حماسه ای عظیم می افتد. به یاد خون های شریف و عزیزی که صحرای کربلا را گلگون کرد. به یاد عطش و آتش و شمشیر و تنهایی و غربت. نام حسین (ع) یادآورد عشق و شوق و ایمان است. یادآور امام معصومی که شجاعانه در برابر ظلم یزید ایستاد و برای عظمت اسلام از جان و خانمان خود مایه گذاشت. نام و یاد و خاطره ی سرخ حسین (ع) می تواند تا قرن های قرن عاشقان حق و حقیقت را سرمست کند. و چراغی زیبا باشد فرا روی کسانی که در شبان تیره ی زمین به دنبال راستی و صداقت و صفا میگردند. تاسوعا و عاشورا، نشان از جوان مردی و بزرگواری انسان هایی دارد که در هجوم و فوران ستم و پلیدی بیرق عشق و عدالت را برافراشتند و از روز های روشن فردا سخن گفتند. و اینک ما وارث آن همه دلاوری و ایثاریم. ما وامدار شجاعت و صلابت آن هاییم. تاسوعا تصویری سبز و سرخ از ادب و پایمردی حضرت ابوالفضل (ع) است، و عاشورا تصویری سرخ و زیبا از امام حسین (ع) که با یاران سبک بال خود از این خاکدان پست گذاشت و پیام رستگاری را به آیندگان رساند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :یکشنبه یکم بهمن 1385
* |
زمستان خواهد آمد...
|
زمستان در حال آمدن است. فصلی که من آن را بهترین فصل می دانم. هوای سرد آن و سفیدی برف آن همه آرامش را به همراه دارند. اگر از دریچه ی چشمان مدل نقاشیم به هنر خویش بنگرم به هنرم خیانت کرده ام. چهره آیینه ایست شگفت که صادقانه کنه روح را منعکس می کند کار هنرمند دیدن این کنه روح و به تصویر کشیدن آن است و گرنه شایسته ی نام هنرمند نیست.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
* |
شباهت زندگی
|
زندگی به راستی تاریکی ست، مگر آنکه شوقی باشد و شوق همیشه کورست ، مگر آنکه دانشی باشد و دانش همیشه بیهوده است ، مگر آنکه کاری باشد و کار همیشه تهی ست ، مگر آنکه مهری باشد... . زندگی به تنگ آبی شبیه است که ماهی در آن آزادانه حرکت می کند اما تنگ کوچک فضایی کافی برای ماهی ندارد.زندگی به باغچه ای شبیه است که گل در آن بوی گُل می گیرد. و زندگی به انسانی شبیه است که شب و روز پی خوشبختی می گردد در حالی که خوشبختی کنارش است... .
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه بیست و هفتم آبان 1385
* |
چشم ؟...
|
![]() چشم یک روز گفت: "من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟ " گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت: "پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت: "من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم. "بینی گفت: "کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم. " آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند: "این چشم یک جای کارش خراب است."
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه یازدهم آبان 1385
* |
گفتند و نگفتند2
|
ادامه ی پست قبلی گفتند :رمضان آغشته به نام علی است. پس دوستدار علی باش. نگفتند:به شب های رمضانی او تاسی کن که انبان به دوش به سراغ یتیمان می رفت. گفتند: در شام شهادت علی جامه ی سیاه بر تن کن و سوگوار او باش . باید می گفتند:از او بیاموز که چگونه زیست و چگونه پاس حقیقت را داشت و هر گز آن را در مزیح مصلحت قربانی نکرد گفتند : در شب های قدر قران به سر گیر و خدا را صدا کن کاش می گفتند: هشدار آنچه در همه ی سال می کنی قران به زیرپا نهادن است. گفتند یکی دو شبی را بیدار باش و احیا بدار. چرا نگفتند تنها بیداری چشم ها کار ساز نیست؟ اندیشناک بیداری اندیشه ات باش که در خواب چندین ساله فرو غلتیده است.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیستم مهر 1385
* |
گفتند و نگفتند
|
گفتند: با دمیدن هلال رمضان دیگر از فجرتا شفق هیچ مخور وهیچ میاشام . چرا نگفتند:دهان به هر چه پلیدی است باید بست وچشم را از هر چه ناپاک باید دور کن وگوش را برآن چه نا رواست باید فرو بست؟ گفتند: شباهنگام بر سر سفره ی افطار بنشین و روزه ات را بگشا. کسی نگفت:نگران گرسنگانی باش که سفره ی آنها خالی است و فردایشان به روشنی همین شام سیاه.کسی نگفت در اندیشه ی گرسنگانی باش که با یک جرعه آب روزه می گشایند یا با تکه ای نان. گفتند: قرآن را تقسیم کن و هر روز جزیی از آن را بخوان و رمضان را با ختمی از قرآن ختم کن. چه کسی گفت:کاش تنها در یک آیه اش بیندیشی یا یک آیه اش را به کار بندی؟ ادامه دارد...
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه چهارم مهر 1385
* |
شب های من
|
شب های من رقت بار تر از همیشه است اگر یادت باشد شب هایی که توی خیابان ها پرسه می زدیم وقتی هنگام صدایی می رسید پاهای من سست می شد و از این که می بایست تا صبح در پیله ی تنهایی مثل کرم وول بخورم منزجر می شدم وباز هم گلی به جمال آن تنهایی لااقل صدای بچه ها بود که مرا عصبانی کند ولی حالا از سر شب تا دل صبح توی یک اتاق خالی باید تنها بنشینم و به دیوار های ساکت و محزون خیره شوم حالا دیگر حتی از صدای خودم هم نفرت دارم چون تنهایی مرا بیشتر تحقق می بخشد.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :جمعه سی و یکم شهریور 1385
* |
در پیله ی تنهایی
|
اينک بر مي گردم کنار پنجره مي ايستم آسمان را نگاه مي کنم .ستاره ها چون کودکان غريب اندوه گنانه مرا مي نگرند .درخت افراي خانه امان مرا نگاه مي کند و من درمصيبت او آه مي کشم... راستي درخت خانه ما چقدر تنهاست! يادهاي خفته سکوت مرا مي شکنند نگاهم چون گنجشک هاي معصوم بال مي گشايند و تصوير هراسانم را مي نگرم که در قاب چوبي گنگ و مات مرا مي نگرد به گردي سبز که بر ديوار تکيه زده است خيره مي شوم نگاه سست ولمنده ي من به هر سو در گردش است هيولاي اندوه مرا در ميان آغوش مي فشارد صدايي از ضميرم به گوش مي رسد . آه ــ بس کن.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
* |
آفتاب پاک
|
ای روشنایی سحر ای آفتاب پاک ای مرز جاودانه ی نیکی من با امید وصل تو شب را شکسته ام من در هوای عشق تو از شب گذشته ام بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه به سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب...
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
* |
نشانی
|
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: (( نرسیده به درخت )) کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است. ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سربدر می آورد پس به سمت گل تنهایی من پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال و فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور و ار او می پرسی: خانه ی دوست کجاست ؟!
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
* |
خوشبختی
|
در خلوت خويش به دنبال خوشبختی مي گشتم، و هنگامی كه به او نزديك شدم صدای روحم را شنيدم كه با قلبم نجوا مي كرد و می گفت: خوشبختی اي كه به دنبالش هستی باكره است، در اعماق هر قلبی به دنيا می آيد و پرورش می يابد و هرگز از زادگاه خويش بيرون نمی آيد. و هنگامی که قلبم را گشودم تا خوشبختی را بیابم در آن جز آیینه و گهواره و جامه اش را نیافتم. خوشبختی آن جا نبود. خوشبختی اسطوره ای ست که در پی اش می گردیم اگر خود را نشان دهد خاطر را رنجه می دارد مانند رودی که شتابان به دشت می ریزد با ورودش سنگین و گلآلود می شود. زیرا انسان فقط در اشتیاقش برای بلنداها خوشبخت است و هنگامی که به هدفش می رسد ملول می شود و تمنای پرواز های دورتری را دارد. خوشبختی زمینی اسبی ست گریزپا شبحی ست گذرا که انسان با پول و زمان در طلب اوست هنگامی که این وهم جامه ی واقعیت به تن می کند انسان به سرعت از آن ملول می شود.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
* |
آبی خاکستری سیاه
|
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! کاروان های فرو مانده ی خواب از چشمت بیرون کن! بازکن پنجره را! تو اگر بازکنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد که در آن شوکت پیر آستگی چه صفایی دارد! آری! از سادگی اش چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد! باز کن پنچره را! من تو را خواهم برد به شب جشن عروسی عروسک های کودک خواهر خویش! که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس...
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
* |
خوبی
|
خوبی باید در درون انسان همان گونه آزادانه جاری باشد که بدی در آن سوی گور زندگی می کند. هنگامی که سر انگشتان زمان ازلی برای لحظه ای پیاده های خویش را در صفحه ی شطرنج زنگی حرکت می دهد. اسب ها و سربازان ابدی را می شکند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
* |
مداد رنگی
|
برو جعبه ی مداد رنگی هایت مرکب مهرت را و جوهرشعرت را همراه هزاران آبی بیکران بیاور حکایت کن وبنویس شرح حال مرا: ابتدا مداد سبز را بردار و بنویس به نام تک گرداننده ی زمین ودر کنار آن قلبی سبز نیز بکش. بعد مداد آبی را بردار و دوران کودکیم را بر صفحه ی کاغذ نمایان ساز که همانند رنگ آبی پاک و بی آرایش است. بعد مداد سیاه را بردار وآنقدر بتراش تا تمام شود. بعد مداد زرد را بردار وبنویس هیچ سپس نوکش را بشکن . حالا نوبت مداد قرمز است پس نوکش را تیز تیز کن تا وقتی حکایت زندگیم را می نویسی از سوزش دل اشک های کاغذ روان شود. بعد از همه ی اینها با مداد صورتی بنویس یاا.... که تسکین دهنده ی قلب وروحم باشد ودر کنارش گلی کوچک نیز بکش.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
* |
غم
|
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه نهم شهریور 1385
* |
کوهساران
|
کوهساران درختان و رود ها در پست و بلند زمان ها و فصل ها ظاهر خود را تغییر می دهند. همان طور که انسان بر اثر تجربه ها و تاثیراتش تغییر می کند. سپیدار بلند که در روز عروس جلوه می کند در شب به ستونی از دود می ماند. صخره ی عظیم که در آفتاب نیمروز شکست ناپذیر به نظر می رسد در شب به گدایی مفلوک می ماند. که زمینش بستر و آسمانش رو انداز است. و جویباری که صبحگاهان او را درخشان و با سرود جاودانگی بر لب می بینیم شباهنگام به رودی از اشک ها می ریزد. و همچون مادری که طفلش را از دست داده باشد ضجه می زند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه نهم شهریور 1385
* |
مرگ
|
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه نهم شهریور 1385
* |
راز ها
|
قلب من ! عشق خود را همچون رازی نگه دار و این راز را از کسانی که می بینی شان پنهان کن. بدین سان خوشبخت تر خواهی بود. کسی که رازش را بر ملا می سازد احمق طلقی می شود. برای کسی که به عشق مبتلا می شود سکوت و راز داری بهتر است. کسی که در دل و اندیشه محدود است در زندگی به عشقی محدود بسنده می کند. کسی که چشمانی کم سو دارد بیش از یک ذراغ از جلوی خود را در راهی که پیش گرفته است نمی بیند و نیز بیش از یک ذراغ از دیواری را که به آن تکیه داده است تا بیاساید نمی بیند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه نهم شهریور 1385
* |
عشق خنده زندگی
|
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه هشتم شهریور 1385
* |