نامه به مدیر وبلاگ ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
::آرشيو مطالب ::
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
آرشيو
:: دوستان ::
محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر
|
اي ماه خون، بار ديگر از راه رسيدي و با نسيم گرم كربلايي، قصه آلالههاي سرخ را به گوش جان رساندي، دوباره سكوت تاريخ را در هم شكستي و بغض ناله را از تنگناي حنجرهها آزاد كردي، بار ديگر از راه رسيدي و برف سكوت را با آفتاب عشقي كه بر آسمان سينهداري، آب كردي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد رساندي! اي ماه خدا! قدومت گرامي.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیستم دی 1386
* |
|
سلام دوستای خوبم تو رو خدا ببخشید اگه دیر به دیر میام و آپ می کنم می دونم خیلی از دستم ناراحت هستید. دیگه به بزرگی خودتون ببخشید آخه خیلی درس دارم . هر وقت آپ کردم قول می دم خبرتون کنم. دوستتتون دارم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
* |
شيشه اى مى شكند
|
شيشه اى مى شكند... يك نفر مى پرسد... چرا شيشه شكست؟ مادر مى گويد... شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد... باد سرد وحشى مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ى پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ى مغرور شكست، عابرى خنده كنان مى آمد... تكه اى از آن را برمى داشت مرهمى بر دل تنگم مى شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مى پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ى پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا... .
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه یازدهم مهر 1386
* |
یکی بود یکی نبود
|
یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی اون که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جداشه من بودم یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی اون که عشق تو از دلش بیرون نرفت من بودم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
* |
مناجات ماه رمضان
|
الهی در این ایام که قرآن را نازل فرموده ای، نوری بر قلبمان نازل فرما ، تا روشنی صبح همیشگی حقیقت را دریابیم و ما را در نماز هم چون کسانی قرار ده که مراتب شایسته ی آن را در یافته و ارکان آن را نگه دارند. بار الهی شرم از آن دارم که بر سفره ای که تو گشوده ای با دستهای آلوده بنشینم و پا در حریم روز و شبی بگذارم که بوسه گاه فرشتگان ذکر و رحمت است. الهی از ابتدای ورودم به این ماه صبری دارم تا پیراهن سیاه گناه را در زمزم یاد تو بشویم . تا چون موج های خسته از دریایی بی ساحل سر بر خاک آرامش تو فرود آورم.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
* |
بی تو ...
|
گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد... گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد... وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد... یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه هفدهم شهریور 1386
* |
سلام بر تو ...
|
سلام! سلام بر تو ای آشنای غریب و سلام بر تو ای حاضر غایب! سلام بر تو ای ظلم ستیز مظلوم و سلام ای آشکار نهان! سلام ای منتظر به انتظار نشسته و ای از گناهان یار خسته! از غربتت چه بگویم که بی معرفتی خودم سبب غریبی توست، و از غیبتت چگونه بنالم که بی لیاقتی خودم باعث آن . از مظلومیت تو چگونه حکایت کنم، حال آنکه خود با تنها گذاشتنت به تو ظلم روا داشته ام. از جراحت قلبت چه سان مرثیه سرایم حالی که تیر گناهان من قلب تو را نشانه رفته است. و از انتظارت چطور بنالم وقتی که تو در انتظار اصلاح من هستی . اما با این همه شرمساری، باز می خوانمت که محبوب دیگری سراغ ندارم. بدان اگر چه از تو غافل می شوم، گرچه تو را گاه فراموش می کنم و گرچه گاه با گناهم قلب تو را به درد می آورم، ... به خودت ، به کلام شیرینت . به چهره ی دلربایت که تو را دوست می دارم. مولا جان ! تو آقا و سرور من هستی و من بنده ی کوچک تو ، بیا و بنده نوازی فرما .
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه ششم شهریور 1386
* |
بدون تو...
|
نه از خاکم ، نه از بادم نه در بندم ، نه آزادم نه آن لیلا ترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر ابی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
* |
مهر مادر
|
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
* |
نمی دانم...
|
نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را ؟ نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را ؟ و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم . وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
* |
کاش بودی...
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود ، تا اسیر غصه ی فردا نبود ، کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج و از دریا نبود ، کاش بودی تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل فردا نبود ، کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه نهم مرداد 1386
* |
سیب سرخ
|
سیب سرخی را به من بخشید و رفت عاقبت بر عشق من خندید ورفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مروت گریه ام را دید و رفت
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه دوم مرداد 1386
* |
تو از شعر گل یاس...
|
تو از شعر گل یاس،از ابتدای احساس من از شعر ندامت،از ابتدای غربت نگاهم کن تا زاحساس دلت سر شار گردم صدایم کن تا زخواب بی کسی بیدار گردم ای که برای قلبم زیباترین زلیلی تو آسمون عشقم ستاره ی سهیلی توی کلبه،توی بیشه،رو بخار گرم شیشه می نویسم با تو هستم از گذشته تا همیشه
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه سی ام تیر 1386
* |
زندگی دفتری از خاطره ها...
|
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در شب کم یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفریم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
* |
تو کاملی..
|
تو را سپید و هرچه جز تو را سیاه می کشم. به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم. گلی؟ ستاره ای؟ پرنده ای ؟ فرشته ای؟ چه ای؟ تو کاملی تو را شبیه ماه می کشم.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :جمعه بیست و دوم تیر 1386
* |
|
سلام دوستان می خواستم یک سوال ازتون بپرسم :می خواستم بدونم قالب وبلاگم کامل میاد یا نه ؟ منظورم اون قسمت بالاش که عکس دو فرشته است. پاسختون رو تو قسمت نظرات به من بدید. ممنون
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :سه شنبه نوزدهم تیر 1386
* |
گفتم...
|
گفتم:خرابت می شوم... گفتا: تو آبادی مگر؟ گفتم:ندادی دل به من ... گفتا: تو جان دادی مگر؟ گفتم:زکویت می روم... گفتا: تو آزادی مگر؟ گفتم:فراموشم نکن... گفتا: تو در یادی مگر؟
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه هجدهم تیر 1386
* |
آن کس که می گفت...
|
آن کس که می گفت دوستت دارم،عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد،رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت.صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:دوستت دارم * * * سر کلاس ریاضی بودیم که استاد اومد و دو خط موازی کشید.خط پایینی نگاهی به خط بالایی کرد و عاشقش شد،خط بالایی هم نگاهی به خط پایینی کرد و تو دلش عاشقش شد،در همین لحظه بود که استاد داد زد:دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :جمعه پانزدهم تیر 1386
* |
گل های صحرایی
|
بیا تا ما بهم همراه باشیم چو کفتر در دهان چاه باشیم اگر کفتر ننالد ما بنالیم ز درد همدگر آگاه باشیم *** بیا تا گندم یکدانه باشیم بیا تا آب یک رودخانه باشیم همینکه شب شود دستها بگردن همینکه روز شود بیگانه باشیم *** بیا تا دوستی از سر بگیریم برادروار دور هم بشینیم زمانه بی وفا و عمر کوتاه مبادا دور از یکدیگر بمیریم *** خوشا امشب که مهمون شماییم کبوتر بر لب بام شماییم ترش رویی مکن بر حرف مهمان خدا داند که فردا شب کجاییم
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه ششم تیر 1386
* |
عشق...
|
عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :یکشنبه سوم تیر 1386
* |
گفت و گوی با خدا
|
گفت وگوی با خدا در رویاهایم دیدم با خدا گفت وگو می کنم.خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت وگو کنی.من در پاسخ گفتم:آخر وقت دارید؟خدا خندید و گفت:وقت من بی نهایت است.در ذهنت چیست که می خواهی ار من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد:کودکی شان.این که آنها از کودکی شان خسته می شوندعجله دارندکه بزرگ شوند وبعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند...این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند وبعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اندو بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند.دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .بیا موزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد بلکه کسی است که به کم ترین ها نیاز دارد بیاموزند که آدم ها یی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.بیاموزندکه کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست داریدبندگانتان بدانند؟خداوند لبخند زد وگفت:فقط این که بدانند من این جا هستم همیشه.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
* |
فرشته
|
روی شانه های من دو فرشته لانه دارند. یکی خوبی های تو را می نویسد یکی بدی های من را از چشمان تو دور می کند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه نوزدهم خرداد 1386
* |
دریای من
|
ای که دور از من دریای منی با خبر باش که دنیای منی شادیت شادی من غصه ات غصه ی من قلب من خانه ی تو خانه ات قبله ی من
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
* |
صدای مرگ خزانی
|
بهار بود ولی صدای خزیدن مرگ خزانی خزان بر پا می داشت. برگ های سبز بیش از همه صدا می کردند نهر دیگر سنگ ها را جا به جا نمی کرد. باد دیگر نجوای تازه ای نداشت. خاک دیگر موسیقی باد تو را نمی خواند من هم چشمانم را بستم...
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه سوم خرداد 1386
* |
گفتگوی فرشتگان
|
گفت و گو روشنگر و سازنده است گفت وگوی فرشتگان با خدا حقیقت را بر آنان روشن کرد و الا شاید فرشتگان هم ابلیس می شدند.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
* |
با تو هستم
|
تو از شعر گل یاس از ابتدای احساس من از شعر ندامت از ابتدای غربت نگاهم کن تا ز احساس دلت سر شار گردم صدایم کن تا زخواب بی کسی بیدار گردم ای که برای قلبم زیباترین زلیلی تو آسمون عشقم ستاره ی سهیلی توی کلبه توی بیشه رو بخار گرم شیشه می نویسم با تو هستم از گذشته تا همیشه
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
* |
اشک با ارزش تر از لبخند
|
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره ؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خواهی از دستش بدی...
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :جمعه هفتم اردیبهشت 1386
* |
زندگی زیباست
|
آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :دوشنبه ششم فروردین 1386
* |
می رسد اینک بهار
|
بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک عطر نرگس رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها ودشت ها خوش به حال دانه ها وسبزه ها ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوهی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال آفتاب
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :شنبه بیست و ششم اسفند 1385
* |
جزیره ی دل
|
دل آدم ها مثل یک جزیره ی دور افتادست اینکه کی واسه اولین بار پا به این جزیره میزاره مهم نیست مهم اون کسیه که هیچوقت جزیره رو ترک نکنه.
|
نوشته توسط: دلارام ساعت: تاریخ ارسال :پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
* |